تبليغاتX

به حرمت باران, کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

دختر پاییزی

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

تنهاترین تنها

احساس كردم كه ديگر دوستم ندارئ.... حسئ عجيب به من گفت كه قلبت اجازه ئ ورودم را به درونش نمئ دهد....دلتنگم از اين اما......دلگيرم از اين آيا.....ائ كاش ... بشو....بشكاف...1 لحظه.... همين حالا......من سمت افق هستم.... با آيينه ائ در دست....جادو كن و پيدا شو ....1لحظه همين حالا.....تا مهلت رفتن هست...من حس كرده بودم شاهزاده ئ قصه هائ رويا يئ منئ.... حس مئ كردم قهرمان زندگئ من خواهئ شد..... در درونم حك شده بود تو مرد رويا هائ منئ.............چون دوستت داشتم..تو اولين فردئ هستئ كه من عاشقش شدم...ولئ من از اين دنيا؛ روزگار بئ وفا نبايد همچين انتظارئ داشته باشم كه زيباترين آرزوهايم برآورده شود.......نمئ دانم چگونه آخر قصه ، من بايد از تو خداحافظئ كنم.............و دوباره بئ تو تبعيد تنهايئ شوم.....آرئ حقيقتئ ست كه من بئ اميد تو...هرگز نمئ توانم شبم را به صبح برسانم. من را به ياد بسپار...دوستت دارم.....به خدا من هيچ گاه قصدم شكستن عهد و وفا نيست......امشب كه در فكر تو ام زيبا تر از فردايئ ست كه در خاطرم نباشئ......چقدر ا نديشيدن به تو زيباست... زيباتر از هرخاطره ئ خوشئ....همه ئ رنج ها و قصه هايت مال من............. و در عوضش خاطره هايم همه از آن تو ...نفس هايم مال تو... بوسه هايم مال تو..........ائ كاش هميشه تو بودئ.... ائ كاش هميشه دستانت از آن من بود، ائ كاش چشمانت را هر روز صبح با لبانم بوسه باران مئ كردم و ائ كاش دردها جهانئ نمئ شد. ائ كاش چشمان نمناكم را با عشق تو شستشو مئ دادم..و داروئ درمان دلم را از نگاه مهربانت مئ ربودم...ائ كاش شفائ صدائ تو را با خودم با چشمانم با تمام وجودم احساس مئ كردم و برايت روزئ هزار بار در هر ثانيه مئ مردم.....بيا كه هنوز چشمانم دوخته به در منتظر نگاه توست...دل من اميدوار به شفائ صدائ توست..........افسوس و صد افسوس كه من به قدر همه ئ دنيا (نيازمند وجود توام...............






18:3 | دختری از جنس دریا |

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387

تنهاترین

من زنی هستم تنها در استانه ی فصلی سرد..............

سهم من از دنیا تنها اسمانیست که اویختن پرده ای ان را هم از من میگیرد........!!!!

 

 

با وجودئ كه خنده ات طعم زمستان مئ دهد... خوب مئ دانم كه ابتدايم بوئ پايان مئ دهد.. خوب مئ دانم كه يك شب؛ يك شب بئ انتها..عشق بر روئ دستهائ بئ كسم جان مئ دهد.............با تمام اين قضايا اين خزان مرده را .. چشمهائ تو فقط رنگ بهاران مئ دهد.قلب من هم با تمام عشق خود تا انتها ؛ تكيه بر اين كلبه ئ متروك و ويران مئ دهد..روزهائ بعد ما همواره با اين عشق تلخ؛ بوئ باران ، بوئ باران، بوئ باران مئ دهد......تو عشق من هستئ عزيز...عشق يعنئ شيطنت با سادگئ.. با صفائ سادگئ دلدادگئ.....من تو را با هر چه دارئ و ندارئ عاشقم.. من تو را از حد برون ؛ حد جنون مئ خواهمت......عشق من حرف مرا باور كن و بر روئ احساسم بيا.. من تو را فهميده ام، من تو را حس كرده ام، با وركرده ام.. مثل خونئ كه پيوسته در رگهايم در جريان است.. مثل اسمئ كه هميشه با من است، مثل قلبئ كه در سينه دارم.من كه باور كرده بودم ؛ ساده بودم.....آره ساده بودم.... چه خياله اشتباهئ.................................... تو فقط يه خواب بودئ ؛ يه توهم مئ دونستم...... ...بايد از تو مئ بريدم.. خواستم..اما نتونستم.................................نتونستم.

 

 

 

 

 


19:59 | دختری از جنس دریا |

دوشنبه سی و یکم تیر 1387

تنهایی

 

 


.........................................·▪•● تنهایی ام را با تو قسمت میکنم.●•▪·...................

آری ای عشق من فردا همه با وداع غریب می شوند ، امّا یاد نگاه گرم تو و محبت دستان تو تا ابد در قلب من محفوظ می ماند ..................................... ای کاش می شد در غروب بی صدا ، با سایه ها کوچید و رفت ، هر شب آسمان خیال من در این دیار با چلچراغ یاد تو روشن می شود و من نا امیدوارانه تر از همیشه غم دوری و غربت تو را احساس میکنم .......................

تنهاییم را با تو قسمت می کنم

سهم کمی نیست.......

من راز نگاهت را از آینه پرسیدم ، چشمان غریبت را از دور پرستیدم ... باران شدم و چون اشک بر عشق تو باریدم ... من شمع وجود تو را به مهر بخشیدم... گمشده ای دارم ولی آن را نمی یابم ، شاید تو باشی ای عشق من... ای مونس همیشگی ام ، باز هم شبی پر ستاره به همراه دارم ، شبی تاریک و سیاه را ، ای کاش هیچ گاه شب نمی آمد و خورشید پشت کوه ها پنهان نمی شد ، زیرا دل من همچون شب گرفته و تنهاست....هم اکنون قلبم را که همانند عروسک خیمه شب بازی است... روی این صفحه به حرکت در می آورم و برایت می نویسم از عشق ، از محبت ، از دوستی...........

دوست دارم به کبوتر عشق تو که در آسمان دلم اوج گرفته بوسه ای هدیه کنم تا حرمت عشقمان را مقدس شمرده باشم................................................


12:35 | دختری از جنس دریا |

سه شنبه چهارم تیر 1387

مادرم روزت مبارك

امروز ، روز توست. از تو گفتن و براي تو نوشتن، قلمي توانا و هنري بيتا مي‌خواهد كه من فاقد آنم. تو بزرگتر از آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسماني‌ات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت ، رفيعتر از آن است كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم...مادرم روزت مبارك

 


12:2 | دختری از جنس دریا |

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387

پيشكش

 

ای همه ی زندگیم.... من با تو ام..اگرچه دستم در دستت نیست ولی با تو ام...با نفس های تو اینجا نفس می کشم....با وضوی تو نماز میخوانم....و دوست دارم در تبعیدگاه تنهایی تو بمیرم.....من دردی مشترکم...ای همه ی ذرات وجودم............اینقدر دوستت دارم که گفتن از تو برایم سخت است....دوست داشتم بودی و میدیدی چقدر از دوریت پریشانم......و قسم به تمام ستاره ها ی آسمون که تا صبح برایت بیدار میمانم و تک تک ستاره ها را برای رهایی تو قسم میدهم و میگریم...بخدا اینقدر گریه میکنم که دیگر چشمانم نتواند هیچ کس به غیر تو را ببیند...........من تو را میخواهم ...من دردی مشترکم....دردی بین سلولهای تنم و دل تو......ای کلام عاشقانه....من تو را از گرداب وهم و تردید به بهار وفا و عشق خواهم برد....من سرزمین فرشتگان را از آن تو خواهم کرد...چرا که هرگز فراموش نمیکنم که زندگیم را تو بودی که خریدی.....تو بودی که کهکشان راه شیری را به اسم من قرعه زدی و اولین شهاب زندگیت را به من سپردی......و بعد از اولین آرزو در روز تولدم به ابدیت پیوستی و از آسمان هدیه ام را فرستادی....ولی ستا ره من...من هدیه را برای تو میخواستم.....من قلبی عاشق بخاطر تپیدن برای تو میخواستم.....و اگر میدانستم میروی آرزویم در کنار تو بودن بود...و من تو را خواهم یافت....

 

 


23:34 | دختری از جنس دریا |

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387

روياي نا تمام

 

.........................................·▪•● رویای ناتمام ●•▪·.....................................

به نام خدا

تقديم به تو با تمامئ وجودم...آری...برای تو می نویسم..تویی که درس عشق را به من فهماندی و مرا در اوج عشق تنهایم گذاشتی....دستانم را رها کردی و رفتی.......تو مرد بودی ولی روزگار عجب با نامردی تو را در کام خود ربود.....

 .نسيمئ وزيد..واژه اي روئيد و تويئ شگفت:

اي زيبا ترين تپش قلب زندگئ، بيا و قصه ئ صبورئ گلهائ عاطفه را برايم بگو........ائ طراوت گلهائ زيبائ ارغوان... من مئ خواهم عشق به بوئ گلهائ نرگس را در باورم دهئ .......سايه ائ گريخت..نگاهئ گسست و منئ پژمرد..ائ آرامش شعر هائ عاشقانه و ائ مرد روياهائ من.....و تو لحظه ائ كه در لب درياچه ئ من آب نوشيدئ و من در اوج نگاه غريب و تشنه ئ تو همبازئ پروانه ها شدم و نفهميدم كه تو با تبسم زيبايئ مرا افسون دريا كردئ...
آرئ...اي گمشده ئ من قدم بگذار. قدم بگذار به درون چشمانم..قدم بگذار به درون چشمانه بئ كسم...تو روشنائي بخش چشمانم هستئ.....


22:29 | دختری از جنس دریا |